ایستاده درخاطرات شنبه!

«اسم شب»؟!...

سرویس اجتماعی : یادداشتی ارسالی از حسین غفاری نویسنده ومحقق خاطرات شهدا وایثارگران آذربایجان 

 

 

ایستاده درخاطرات شنبه !

 

ارومیه، چهارراه دره چایی، کانتینر تبلیعاتی شهدای خیبر پایگاه شهید امینی

از راست شهید عبدالرضا پوروهاب برنجی، سیاوش سلیمانی، شهید جهان خدایارلو، رحیم کاروانی

 

 

داخل کانتینرپایگاه شهدای خیبر 

ایستاده شهید عبدالرضا پوروهاب برنجی

نشسته از راست علیرضا چوداری، هادی اسدی

 

 

همه چیز می­گذرد. تاکسی، اتوبوس و آدم­ها. حتی آب دره ­چایی که حالا قسمتی از کانال آن را پوشانده­ اند. همانجایی که کانتینر تبلیغاتی شهدای خیبر پایگاه شهید امینی را آنجا گذاشته بودیم. باغ­های توت اطراف چهارراه، حالا مدرسه و نیروی انتظامی است.

 

خیره به همانجایی که کانتینر تبلیغاتی را گذاشته بودیم می­مانم. گویی شاتر دوربین چشم­هایم گیر کرده باشد، تصویر آدم­ها و ماشین­ها در مسیرشان به دنبال­شان کشیده می­شود. صدای ماشین­ها به وز وز پشه­ ها شبیه می­شود و کم­ کم محو می­شوند. گویی اصلاً نیستند.

مهره ­های شطرنج خاطراتم را یکی یکی در چهارراه دره­ چایی می­ چینم. حتی کانتینری که از جلفا آورده­ ایم را همانگونه به حالت اولیه قبل از آنکه «جهان خدایارلو» آن را رنگ استتار بزند.

ساعت ۱۱ شب که می­شود همه پیدای­شان می­شود. فرخ، جواد، قاسم، هر دو علیرضا، هادی، عبدالرضا، رحیم وسیاوش  …

صدای بوق ماشین­هایی که از دور بگوش می­رسد، رفته رفته بلند و بلندتر می­شود. یک مرتبه خودم را در محاصره چند تاکسی و ماشین­های سواری می­بینم. وسط چهارراه ایستاده­ ام. آخر یکی از رانندگان تاکسی پیاده می­شود لب به گلایه باز می­کند که عمو تو حالت خوبه؟ بیا کنار، نمی شنوی؟ و …

پاهایم کرخت و سنگین شده. آنقدر سنگین که نمی­توانم قدم از قدم بردارم. همان راننده تاکسی می ­آید و زیر بغلم را می­گیرد و مرا از جایم می­ کَند. همینطور که مرا از چهارراه رد می ­کند زیر گوشم دوباره زمزمه می­ کند. عمو حالت خوبه؟ حواست هست؟ می­خوای برسونمت؟ و …

 

من که حالا تمام تصویرهایم با بوق ماشین­ها گم شده بودند، بی هوا می­ پرسم: پس سیاوش کو؟ ماشین­ها راهشان را  می­گیرند و می­روند. راننده تاکسی که مرا به کناری کشیده، برمی­گردد و سوار ماشینش می­شود و می­رود. پشت فرمان با نگاهی از ترحم، از من دور می­شود. روی دیواره سکو مانند کانال می­ نشینم. اگر سال ۶۴ بود، می­شد به کانتینر تکیه زد.

از ته باغ توت صدای یک شلیک به گوش می­رسد! یک لحظه سکوت همه جا را فرا می­گیرد. همه هر پرسشی که به ذهنشان می­رسد را می­گذارند برای بعد. زودتر از همه می­خواهم به تاریکی باغ توت هجوم ببرم که علی­ اکبر شرط احتیاط را پیش پایم می­گذارد و مانع می­شود. می­گوید باید مراقب بود. دو نفر را از سمت کوچه می­فرستد و دو نفر را از سمت خیابان. نور چراغ­های خیابان تا زیر چند درخت توت خزیده بود و بعد از آن سایه­ های تاریک، لابلای درختان لانه کرده بودند. چشم­ها آنقدر به ته باغ خیره شد و به تاریکی عادت کرد که رسیدن دوتا از بچه­ ها از سمت کوچه به ته باغ را دیدیم. چیزی نبود. اگر هم بود، حالا نبود. شاید صدا از یکی از خانه­ ها بود. شاید چندین شاید را پشت سر هم ردیف کردیم اما به نتیجه­ ای نرسیدیم.

 

دوباره بوق ماشین­ها مرا از سال ۶۴ بیرون می­کشند. روی دیواره سکو مانند کانال نشسته­ ام. ماشینی از خیابان شهید امینی می­خواهد بپیچد دره­ چایی. ماشینی هم از مدرس به سمت من می ­آید. سرشاخ شده ­اند و به هم راه نمی­دهند. به جای آدم­ها، ماشین­ها با بوق­هایشان با هم حرف می­زنند!

از چهارراه دره­ چایی با تمام خاطراتش می­گذرم. کمی جلوتر شهید «امیر فلاح» ایستاده است. کوچه بعد شهید «مجید حقانی». به چهارراه ارشاد که می­رسم شهید «عبدالرضا پوروهاب برنجی» قد راست می­کند. خانه­ شان دیگر آنجا نیست. خانه ما هم دیگر آنجا نیست. آن طرف­ تر شهید «مهدی مهرام»، شهید «جهان خدایارلو»، شهید «حمید ثانی» و دیگران ایستاده بودند. ایستاده در خاطرات. اما آنقدر ماشین­ها بلند بلند با هم حرف می­زدند که صدای ما به هم نمی­رسید.

یکی نیست به اینها «ایست» بدهد و تفتیش­شان بکند و از آنها «اسم شب» بخواهد. به خودم نیشخند می­زنم. «اسم شب»؟!

اسم روزمان هم یادمان نیست چه برسد به اسم شب!

یادم نیست برای چه آمده بودم اینجا؟ برمی­گردم. از چهارراه دره چایی دوباره می­گذرم. کانتینر نیست. پایگاه نیست. بچه­ ها نیستند. من هم نیستم!

حسین غفاری

حسین غفاری، ۱۱/۶/۹۶ – ایستاده در خاطرات شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۶ 

 

 

ازراست شهیدمجیدحقانی-شهیدکریم طریقت -غلامحسین خراسانی و سیاوش سلیمانی

 

اگر این مطلب را مفید ارزیابی کردید لطفاً به اشتراک بگذارید :